حرفِ بی حرفی

یاد آوری ناتوانیِ ذهن وکلمه

بارش در خرابات

زمین را شخم میزنند تا "آب" در آن مجال نفوذ داشته باشد. خاک با زیر و زیر شدن خاصیت باروری می یابد. چنانکه انسان در اوج و حضیض خرابات.

+ آذین بکتاش ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٤
comment نظرات ()

قند فراوانم آرزوست

"هی جلو راهتو نگاه کن!! اوهوووووووی."

هرچقدر تذکر دادم نشنید. من هم در یک حرکت نمادین خودم را آتش زدم...آتش زدم؟ نه...آتش نزدم ؛ در یک حرکت نمادین رفتم کف آسفالت دراز کشیدم. که ببینتم. گیرم که از رویم رد بشود. ولی ببیند و رد بشود. هوم؟

+ آذین بکتاش ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

از اگرها و از همیشه

فقط خدا میداند که چقدر سخت است، که کسی هنوز برایت عزیز باشد اما کنارش احساس امنیت و اعتماد نداشته باشی...فقط خدا میداند.

+ آذین بکتاش ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

کزاز

"کاتر"به نظرم بی خطر آمده بود اما دستم را برید. نمیدانم در کتاب علوم خوانده بودم یا کجا، که ازیک زخم کوچک کزاز میگیری و میمیری. از انگشتم خون می آمد و با انگشت دیگر نگهش داشته بودم و فشار میدادم. چشم هایم را روی هم گذاشته بودم و همانطور که اشک میریختم با زندگی خداحافظی میکردم. فکر میکردم کارم تمام است.

+ آذین بکتاش ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

از پی صد هزار سال از دل خاک

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

(خیام)

+ آذین بکتاش ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱
comment نظرات ()

← صفحه بعد