حرفِ بی حرفییاد آوری ناتوانیِ ذهن وکلمه |
||
زمین را شخم میزنند تا "آب" در آن مجال نفوذ داشته باشد. خاک با زیر و زیر شدن خاصیت باروری می یابد. چنانکه انسان در اوج و حضیض خرابات.
"هی جلو راهتو نگاه کن!! اوهوووووووی."
هرچقدر تذکر دادم نشنید. من هم در یک حرکت نمادین خودم را آتش زدم...آتش زدم؟ نه...آتش نزدم ؛ در یک حرکت نمادین رفتم کف آسفالت دراز کشیدم. که ببینتم. گیرم که از رویم رد بشود. ولی ببیند و رد بشود. هوم؟
فقط خدا میداند که چقدر سخت است، که کسی هنوز برایت عزیز باشد اما کنارش احساس امنیت و اعتماد نداشته باشی...فقط خدا میداند.
"کاتر"به نظرم بی خطر آمده بود اما دستم را برید. نمیدانم در کتاب علوم خوانده بودم یا کجا، که ازیک زخم کوچک کزاز میگیری و میمیری. از انگشتم خون می آمد و با انگشت دیگر نگهش داشته بودم و فشار میدادم. چشم هایم را روی هم گذاشته بودم و همانطور که اشک میریختم با زندگی خداحافظی میکردم. فکر میکردم کارم تمام است.