حرفِ بی حرفی

یاد آوری ناتوانیِ ذهن وکلمه

راند بعد

 اما انگار که سوت آغاز را به صدا در آورده باشند با یک عالمه کف و هورا و زرورق های معلق در هوا. هرچقدر تشویق و هورا بیشتر باشد یعنی که راه سخت تر است و همت بیشتری میخواهد. تفسیرش بماند. 26 سالگی تمام شد آن همه بایک عالمه سورپریز باور نکردنی که از زمین و زمان در یک هفته بارید.

+ آذین بکتاش ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٢
comment نظرات ()

دیوارهایی با تپش نامنظم

تپش قلب، بازمانده حال بیمار و ویران آن سال ها، هنوز هم گاهی سراغی از من میگیرد. نیاز به توضیح ندارد. هرکه تجربه کرده باشد میدادند، اگر روزها ادامه پیدا کند چطور میتواند آدم را از پا بیندازد. چند روز بی خیالی طی کردم. امروز کمی تسلیمش شدم.

اما نمیدانم چرا وقتی به این وضعیت رسمیت می بخشم اوضاع بدتر میشود. یعنی وقتی به خاطر این تپش که نای راه رفتن و قدرت تمرکزم را از من میگیرد، مصاحبه های عصر را کنسل میکنم و میگویم بگذارید فردا، حالم بدتر میشود. کارم را عقب انداخته ام و احساس گناه آشنای این وقت ها که حال جسمی ام حریفش نمیشود.

 از آن طرف با صاحبخانه حرفم شده. احساس مهمانی را دارم که میزبان با غیض به او خیره شده. و این حس از صبح تا شب با من است. چون نه من مهمان هستم و نه او میزبان.این چهار دیواری تنها جای امن من در دنیا بود که حالا دیگر  این حس را در آن ندارم.

انگار شیطان بخواهد همه سنگر هایت را فتح کند. از قلبت گرفته تا دیوارهای خانه ات.

+ آذین بکتاش ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٧
comment نظرات ()

روایتت میکنم که مخلوق من باشی

گفتم خرد و خراب و خسته ام. گفتی میدانم. گفتم خودم را چطور در این خرابات سامان دهم که برای تو جایی باشد؟ اگر مانده ای که جایگاهت را بدانی معطلی. بله با همین صراحت به تو گفتم.گفتم از من نخواه تصمیم بگیرم. گفتی: جا نمیخواهم. تصمیم نمیخواهم.  فقط هر وقت جوانه های دلت روئید خبرم کن.

نمیشود. نمیفهمی. نمیدانی. جوانه های دلم را چطور به دیگران نشان دهم وقتی هرکه جوانه را ببیند هنوز نروییده، آنرا از جا میکنند و میبرد؟

 همیشه در زندگی ام ترسیده ام. ترس هایم را تو نبین. به رویم نیاور.بگذار جوانه ها مال خودم باشد. تو بتاب که جان بگیرند و قد بکشند. نخواهشان. قلوه کن نکن آنها را. نخواستی هم نتاب. اگر بخشکند پای تو نیست. من سنگدل نیستم، رنجورم.

فرصت بده زخم هایم خوب شود. شاید هم خوب شد برنگردم. شاید وقتی تو فکر میکنی داری فرصت میدهی من فراموشت کنم. آغوش دیگری بیابم. میدانی که این کار از من بر می آید. شاید دیگر دوستت نداشته باشم. ولی تو، آنقدر دوستم داشته باش تا قد بکشم، تا موقعی که بتوانم بدون ترس به تو بگویم: نمیخواهمت!

+ آذین بکتاش ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٠
comment نظرات ()

سوریه ات میماندم، فاجعه اگر میگذاشت

تلویزیون اخبار مرگ و کشتار پخش میکرد و ماخونسرد بودیم. ما شاهد بودیم و سر تکان میدادیم.

گفتی: "تمام شد. بشار اسد تمام شد. از اولین خونی که ریخته شد. چون دیگر نمیتواند جواب خون هایی که ریخته را بدهد. تعدادش مهم نیست..."

گفتم:"میگوید اگر کسی جان انسانی را نجات بدهد، جان بشریت را نجات داده...فهمیدی میخواهم چه بگویم، پریدی وسط حرفم، ادامه دادی:" کسی که انسانی را بکشد به بشریت ظلم کرده".

آیه خواندیم. شعر گفتیم. شعار دادیم. مغموم شدیم.

پرسیدم:" تمام شدی؟ از اولین اشکی که از چشمان من جاری کردی؟ گفتم تمام شدی چون دیگر نمیتوانستی جواب این اشک ها را بدهی؟"

تو جواب ندادی. تو نبودی که جواب بدهی. تو...

+ آذین بکتاش ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٩
comment نظرات ()

در هوای نوشتن

یک چیزی را حالا بیشتر میدانم. همین حالا که روزهاست ریتم زندگی ام را گم کرده ام. حالا میدانم هرگز نخواسته ام چیزی یا کسی را تمام و کمال داشته باشم.

حالا میدانم من بیشتر آدم "هوایی شدن" چیزی ام تا داشتن و بدست آوردن. این در هوای چیزی بودن آنقدر اصیل است که میچربد به لذت فتح کردن.

+ آذین بکتاش ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد