"خواب دختر بچه ای را دیده بودی که داشت جیغ میزد.دیده بودی یک عالمه آدم بزرگ لباسش را در آورده اند و دارند به طرز وحشیانه ای او را میشورند و به خیال خودشان دارند به او کمک میکنند، اما به جیغ ها و گریه های او بی اعتنایند و نمیفهمند دارند چه میکنند با او".زندگیم را که دیدی،حال و روزم را،گفتی میشناسمت،دیده امت.هیچ نگفتم از زندگیم،هیچ نپرسیدی.
حالا؟حالا حال دخترک خوب است.یک عالمه آدم بزرگ را یک لنگه پا نگه داشته!از تو هم ممنون است.وبیشتر از تو از همان که هنوز درست نمیشناسدش و نخواهد شناخت.
یادت هست؟حتما هست.بدان با رفتارت داری میروی جزو همان آدم بزرگ هایی که هیچ کاری به کار جیغ های دخترک که میگوید رهایم کنید ندارند!محبت با زور،محبت با شکستن حریم،محبت با خود خواهی،محبت با خراش دادن روح،محبت با...همیشه تمنایی همراهش هست.
چرا اصرار داری بروی جزو آدم بزرگ ها؟
نظرات ()تازه حرف "سین" را درس گرفته است.لیست خرید را نوشته ام زده ام روی در یخچال.آن را برمیدارد می آید جلوی من و با قیافه ای جدی میگوید:اینجا دندانه کم گذاشته ای!کلمه را کامل نمیتواند بخواند.درسشان به میم نرسیده که بخواند"ماست".با انگشت نشانم میدهد.
دهانم راباز میکنم که بگویم این یعنی شکسته نویسی،اما نمیگذارد جمله ام را تمام کنم،حرفم را قطع میکند، با انگشتش کلمهی روی کاغذ را دوباره نشانم میدهد و با تاکید بیشتری جمله اش را تکرار میکند و میگوید:اشتباه نوشته ای!
سکوت میکنم.لبخند میزنم.عزت نفس را درس گرفته:"دانستن"!
نظرات ()حواست که رفته بود پی عطر قهوه...دلت که دوباره نور شمع میخواست تا من دنبال کبریت بگردم و روشن کنم برایت...تن نحیفت که کز کرده بود جلوی بخاری...حواست،دلت،تنت...خودِ خودِ خودِ اسمت شده بودی برایم...الهام!
نظرات ()
دست های کوچولوش چرب شده بود.زیر ناخن هاش نارنجی بود و معلوم بود لیز بودن دست هاش که به خاطرش نمیتونه بسته اسمارتیزرو باز کنه، بخاطر پفکی ِ که تازه با دست هاش خورده.سرش پایین بود طوری که چانه اش به سینه اش چسبیده بود و موهای صاف و مشکی و براقش توی صورتش ریخته بود.با پشتکار با بسته اسمارتیز کلنجارمیرفت.همین طور که با لبخند نگاهش میکردم و محو استیصال معصومانهاش بودم،با لب و لوچه آویزون سرش رو بالا گرفت و چشم های درشت و مشکی و نا امیدش را به من دوخت...
نظرات ()دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا نفهمند حریفانکه تو منظور منی
(سعدی)
نظرات ()این دفعه این پست اساسی پرید.نمیدونم چرا!
نظرات ()_دقیقا همون موقعی که بهت احتیاج داشتم تو هم تنهام گذاشتی.
_دلیلی نداره وقتی هروقت"تو"دلت بخواد من باشم و هر وقت "تو"دلت نخواد نباشم.
_پس رفاقت مال چیه؟مگه چند تا آدم هستن که میشه روشون حساب باز کرد؟
_این رفاقت نیست.این یعنی استفاده ابزاری.
_ اما تو هم هر وقت بخوای من هستم برات.
_ مسئله اینجاست که وقتی من دیگه"حسابی" رو تو باز نمیکنم تو هم نباید این کار رو بکنی.اگه بودم بودم،نبودم نباید گله کنی!
نظرات ()من آب پاره ای از بارانم من
که بر دانه های بی قبیله میبارم
در بی پاییز
بر بی درخت
بر بسیاری بی فصل
مردانی بی من میگذرند که باران اند
که می بارند بر صدای سه تار
بر منظومه ای بند بندش
خواستگاه دریغ و دریغا و دریغ من.
بیژن نجدی
نظرات ()حالا آن دختر بچه موفرفری را که نمیگذاشت کسی به موهایش دست بزند و موهایش همیشه خدا توی صورتش بود،که از مرتب و منظم بودن بدش می آمد را مجبور کرده ام تکه ای از موهایش را مرتب کند،فقط تکه ای از آن را.بیرحمی کردم.برایش توضیح میدادم که "پای منافع شاید یک دختربچه دیگر"در میان است.نمیفهمید. اشک میریخت.میگفت آخر موهای من به کسی چه؟
قهر است با من.نمیدانم باید بگذارم کجا،مثلا لباسش را خاکی کند یا برود کجا با کدام همبازیِ نابابی شلنگتخته بیندازد تا بتوانم جبران کنم برایش.او "مجبور بودن" نمیفهمد،منافع دیگری نمیفهمد.فقط میخواهد آزاد باشد و رها و هر کاری دلش میخواهد بکند.نمیفهمد بی نظمی موهای او به یک دختربچه دیگر چه ربطی دارد.نمی فهمد!
نظرات ()الوئیز گفت:
"بگذار روسپی ات باشم"
مرد اما
تسلیم قانون شد
و به همسری برگزیدش...
اوکتاویوپاز
نظرات ()